پایگاه اطلاع رسانی بانوی بلوچ

۱۴۰۰-۱۰-۱۳

خاطره ای به یاد فرمانده جاویدالاثر، شهید ابراهیم هادی

اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در facebook

یک ماه از مفقود شدن ابراهیم می‌گذشت. بچه هایی که با ابراهیم رفیق بودند، هیچ‌کدام حال و روز خوبی نداشتند. هر جا جمع می‌شدیم، از ابراهیم می‌گفتیم و اشک می‌ریختیم. برای دیدن یکی از بچه ها به بیمارستان رفتیم، رضا گودینی هم آن‌جا بود. وقتی رضا را دیدم انگار که داغش تازه شده باشد بلند، بلند گریه کرد. بعد گفت: بچه ها، دنیا بدون ابراهیم برای من جای زندگی نیست. مطمئن باشید من در اولین عملیات شهید می‌شوم.

یکی دیگر از بچه ها گفت: ما نفهمیدیم ابراهیم کی بود. بنده خالص خدا بود که مدتی بین ما بود و مدتی با او زندگی کردیم تا بفهمیم معنی بنده‌ی خالص خدا بودن چیست. یکی دیگر گفت: ابراهیم به تمام معنا یک پهلوان بود و یک عارف پهلوان. مدتی که از شهادت ابراهیم گذشت. هرچه مادر از ما پرسید: چرا ابراهیم به مرخصی نمی‌آید؟ با بهانه‌های مختلف بحث را عوض می‌کردیم و می‌گفتیم: الآن عملیات است، فعلاً نمی‌تواند بیاید تهران. خلاصه هر روز چیزی می‌گفتیم.

مدتی گذشت تا اینکه یک بار دیدم مادرم در داخل اتاق و روبروی عکس ابراهیم نشسته است و اشک می‌ریزد. جلو رفتم و از او پرسیدم: مادر چی شده؟ گفت: «من بوی ابراهیم را حس می‌کنم. ابراهیم الآن توی این اتاق است، همین‌جا. وقتی گریه اش کمتر شد، گفت: من مطمئن هستم ابراهیم شهید شده است. مادر ادامه داد: ابراهیم دفعه آخر خیلی با دفعات دیگر فرق کرده بود، هر چه به او گفتم: بیا برویم برایت خواستگاری، می‌گفت: نه مادر، من مطمئنم که برنمی‌گردم. نمی‌خواهم چشم گریانی در گوشه خانه منتظر من باشد.

چند روز بعد که مادر دوباره جلوی عکس ابراهیم ایستاده بود و گریه می‌کرد، مجبور شدیم به دایی بگوییم به مادر حقیقت را بگوید. آن روز حال مادر به هم خورد و ناراحتی قلبی او شدید شد و در سی.سی.یو بیمارستان بستری گردید. سال‌های بعد وقتی مادر را به بهشت زهرا می‌بردم، بیشتر دوست داشت به قطعه ۴۴ برود و به یاد ابراهیم در کنار قبر شهدای گمنام بنشیند، هرچند گریه برای او بد بود، اما عقده دلش را در آنجا باز می‌کرد و حرف دلش را با شهدای گمنام می‌گفت.

راوی: برادر شهید معزز

منبع :  کتاب “لحظه های آسمانی، کرامات شهیدان” ( جلد چهارم)

گردآورنده : مهدیه ناظری از کانون زابل

۷۸۶

اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در facebook
انتهای پیام/

دیدگاه های ارسال شده توسط شما ، پس از تایید مدیر سایت یا دبیر بخش خبری در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت باشد منتشر نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *