پایگاه اطلاع رسانی بانوی بلوچ

۱۴۰۰-۱۲-۱۵

حکایت

اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در facebook

گویند روزی برای سلطان محمود غزنوی کبکی را آوردند که یک پا داشت.فروشنده برای فروشش قیمت زیادی می‌خواست.

سلطان محمود حکمت قیمت زیادی کبک را جویا شد.

فروشنده گفت: «وقتی برای کبک‌ها دام پهن می‌کنیم، این کبک را نزدیک دام‌ها رها می‌کنیم. آواز خوش سر می‌دهد و کبک‌های دیگر به سراغش می‌آیند و در این وقت در دام گرفتار می‌شوند. هر بار که کبک را برای شکار ببریم، حتما تعدادی زیادی کبک گرفتار دام می‌شوند.»

سلطان محمود امر به خریدن کرد و خواستار کبک شد.

چون قیمت به فروشنده دادند و کبک به سلطان، سلطان تیغی بر گردن کبک زد و سرش را جدا کرد!

فروشنده که ناباوارنه سر قطع شده و تن بی‌جان کبک را دید، گفت این کبک را چرا سر بریدید؟

سلطان محمود گفت: «هر کس ملت و قوم خود را بفروشد، باید سرش جــــــدا شود!»

منبع : حکایت های پندآموز

فرستنده : زهرا شاقوزایی از کانون زابل

۷۸۶

 

اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در facebook
انتهای پیام/

دیدگاه های ارسال شده توسط شما ، پس از تایید مدیر سایت یا دبیر بخش خبری در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت باشد منتشر نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *