پایگاه اطلاع رسانی بانوی بلوچ

۱۴۰۱-۰۱-۰۳

حکایت

اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در facebook

امام علی(علیه السلام) و ابن ملجم نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمد و از ایشان، اسبِ قرمزِ خوش‌ رنگی خواست حضرت هم به او هدیه داد، بی‌ چشم داشت و کریمانه وقتی سوار بر آن اسب شد و رفت، امیرمؤمنان این شعر را خوان «أُریدُ حیاتَهُ و یُریدُ قَتلی، عذیرَکَ مِن خلیلِکَ مِن مُرادِ» یعنی «من برای او حیات و سلامتی را آرزومندم، اما او قصد کشتن مرا دارد»

کسی را از قبیله مراد بیاورید که عذر مرا (در اینکه به بدخواه خود محبت می‌ کنم) بپذیرد سپس رو به دوستان خود فرمود به خدا قسم که این مرد قاتل من است

مردم بارها دیده بودند درستی پیش‌بینی‌هایش را، با تعجب پرسیدند پس چرا او را نمی‌ کشی؟

پاسخ داد پس چه کسی مرا بکشد؟

او که دست رد به سینه قاتلش نزد، چگونه ممکن است محبان امیدوارش را ناامید کند؟

منبع:

بحارالانوار، جلد ۴۲، صفحه ۱۸۶

۷۸۶

اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در facebook
انتهای پیام/

دیدگاه های ارسال شده توسط شما ، پس از تایید مدیر سایت یا دبیر بخش خبری در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت باشد منتشر نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.