پایگاه اطلاع رسانی بانوی بلوچ

۱۴۰۱-۰۱-۳۰

عطر سجاده مخمل

اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در facebook

روزی را که مـصطفی از بیمارسـتان مـرخص شـد و او را بـه خانـه آوردیم، فراموش نمی‌کنم. بعد از آخرین عمـل جراحـی کـه در زمـستان۱۳۶۸ بر روی پای راستش انجام گرفت، تمام انگشتان پایش قطع شـد وقسمتی از مچ پا برایش باقی ماند، به همراه یک ساق پای کج که بـر اثـرموج انفجار مین به آن شکل در آمده بود. دکتر جراحش می‌گفت که باید برای همیشه با عصا راه برود. با این حـال مـصطفی بـسیار بـا روحیـه وخوشرو بود. اخلاق خوب او حتی در بیمارستان هـم زبـانزد بیمـاران و پرستاران شده بود و او را دوست داشتند.آن روز تعداد زیادی از دوستان و همسایگان و اقـوام دور و نزدیـک به دیدنش آمدند و او با اینکه خیلی ضعیف و لاغر شده بود، با مهربـانی و لبخند شیرین همیشگی اش به آنها خوش آمد مـیگفـت و از دیدنـشان خوشحال می شد. نزدیک غروب میهمانان یکی یکی رفتند و خانه خلـوت شد. مصطفی هم خسته به نظـر مـی رسـید. قـرص‌هـایش را دادم و او را روی تخت خواباندم. خودم هم به آشپزخانه رفتم تا ظرف ها را بشویم و شام را آماده کنم.

متوجه گذشت زمان نشدم و مشغول کارهایم بودم که ناگهان صـدای گریه ضعیفی را شنیدم. به سرعت به سمت اتاق رفتم و با کمـال تعجـب دیدم که مصطفی بدون کمک من از تخت پایین آمده و بـر روی سـجاده مخملـش نشـسته و در حـالی کـه پـای راسـتش را دراز کـرده ـ چـون نمیتوانست آن را جمع کند ـ گریه میکرد و با زمزمه ای آرام مـیگفـت:خدایا! مرا ببخش که مجبور شده ام در حضورت این چنین نماز بخوانم.خدایا! بی ادبی مرا ببخش. پروردگارا! این نماز را که اولـین نمـاز بعـد از مجروحیتم می‌باشد، هدیه می‌دهم به رفیق و هم سنگر عزیزم سـعید کـه به شهادت رسید.

مصطفی عمر کوتاهی داشـت و خیلـی زود از پـیش مـا رفـت. از او پسری به یادگار مانده که نامش را علیرضا گذاشتیم. شبی خـواب دیـدم مصطفی آمده و پسرش را بر روی پاهـایش نـشانده و او را مـی بوسـد و نوازش می‌کند. به علیرضا گفتم: علیجان! از روی پای پدرت بلند شو، مگر نمیبینی پایش درد می‎کند!ولی مصطفی با لبخند همیشگی به من گفـت:بگـذار بنـشیند، دیگـرپایم درد نمیکند! و با محبـت زیـاد کـه حـاکی از رضـایت قلبـی بـودفرزنـدش را بوسـید. از خـواب بیـدار شـدم؛ نزدیکـی هـای صـبح بـود.علیرضا بهم گفته بود که صبح زود بیدارش کنم تا بتواند برای امتحـانی که در پیش داشت، مروری بر درسش بکند. به همـین خـاطر بـه سـمت اتاقش رفتم. وقتی در را باز کردم، با صحنه ای بسیار زیبا و شـگفت انگیـز روبه رو شدم. علیرضا بر روی سجاده پدرش اولین نمـاز زنـدگی اش را می خواند. بوسه های مصطفی زیباترین و بهترین هدیه برای اولین نمـاز وعبادت پسرش بود.

راوی: فاطمه ایرانشناس

منبع: کتاب شکسته های ایستاده ،خاطرات برگزیده فراخوان ضیافت عشق،به انتخاب: مصطفی رحیمی

گرداوری: فریبا نارویی از زهک

۷۸۶

اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در facebook
انتهای پیام/

دیدگاه های ارسال شده توسط شما ، پس از تایید مدیر سایت یا دبیر بخش خبری در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت باشد منتشر نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *