پایگاه اطلاع رسانی بانوی بلوچ

۱۴۰۱-۰۳-۰۲

خوابی که تعبیر شد

اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در facebook

در روزهای نزدیک به فتح خرمشهر یادی کنیم از مادران شهدا. مادران شهدایی که رهبر فرزانه انقلاب، حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (مدظله‌العالی)، می فرمایند:” کاری که مادران شهدا در پرورش این چنین فرزندانی کردند کمتر از خود شهدا نیست.”

به اتفاق همکارانم به گلزار شهدا و گنجینه حفظ آثار شهدای شهرستان زابل رفتیم بعد از زیارت پای صحبت حاج آقا عارفی، خادم شهدای این گلزار، نشستیم. از ایشان خواستیم تا از خاطرات شهدا برایمان بگوید. ایشان زندگی شهیدی را برایمان روایت کردند که در دهه چهل به دنیا آمده بود، زمانی که نه خبری از انقلاب بود و نه از هشت سال دفاع مقدس. پدر شهید این خاطره را برایشان تعریف کرده بود و او برایمان روایت کرد.

پدر شهید عنوان کرده بود که من و همسرم هر دو سید هستیم. ما پنج فرزند دختر داشتیم اما خیلی دوست داشتیم که فرزند پسر هم داشته باشیم. همسر من فرزند ششم را باردار بود، شب نهم محرم ما برای عزاداری به مسجد رفته بودیم، زمانی که مداح روضه حضرت ابوالفضل (ع) را می خواند من صدای گریه  همسرم را از مجلس زنانه میشنیدم. خیلی تعجب کرده بودم که چرا همسرم با صدای بلند و اینگونه زجه می زند. روضه که تمام شد توی راه منزل متوجه شدم حال و هوای خانمم امشب با شبهای دیگه خیلی فرق داره، به منزل رسیدیم و خوابیدیم نزدیک اذان صبح از خواب بیدار شدم دیدم همسرم نشسته هم اشک می ریزه هم منقلبه. ازش پرسیدم خانم چی شده؟ گفت مرد مژده بده، گفتم چرا؟ گفت خواب دیدم فرزندم پسر است. گفتم: خدا را شکر، فرزند پسر نعمت خداست، پس علت گریه ات چیست؟

همسرم گفت: من در خواب دیدم فرزندم به دنیا آمده است و من او را در مجلسی که بزرگان فامیل (پدر بزرگ ها و مادربزرگ های پدری و مادری و سایر اقوام حضور داشتند) برای انتخاب نام فرزندمان، آوردم و به همه گفتم: برای انتخاب نام آن پنج دخترم همه با هم مشورت میکردیم اما اجازه بدهید نام این فرزند را خودم انتخاب کنم، من می خواهم نام او را ابوالفضل بگذارم. همه بزرگان از تصمیم من استقبال کردند و نام فرزندمان ابوالفضل شد. در ادامه عنوان کرد که در خواب بزرگ شدن فرزندش را دیده، او در همان خواب دیده بود که ابوالفضل در مسجد رشد ‌کرد و  مکبر و مُوَذِن شد؛ بعدها که بزرگتر شد مداح اهل بیت شد و برای جدمان روضه می خواند.

تا اینکه به سن ۱۸ سالگی و کلاس دوازدهم رسید. نمیدانم کجا بود اما دیدم یک جایی جنگی به پا شده و تعدادی می خواهند قسمتی از کشور ما رو بگیرند و از قضا ابوالفضل من هم در آن جنگ بود، ابوالفضل و همرزمانش می جنگیدند ولی مدام در حال عقب نشینی بودند، به گونه ای که در آن لحظه آخر آنها داخل ساختمانی رفتند که از  دیگر ساختمانها بلند تر بود.بعد از مدتی مقاومت،همه از آنجا بیرون آمدند، و ابوالفضل تنها همان بالا ماند و جانانه با آنها جنگید. بعد دیدم که یک تعداد گرگ اطراف ابوالفضل را گرفتند و از دیدن گرگهای دور ابوالفضل وحشت کردم و از خواب پریدم.

زمان گذشت؛ فرزندمان به دنیا آمد؛ اتفاقا فرزند پسر بود.درست مانند خوابی که همسرم دیده بود مجلس نامگذاری فرزندمان اتفاق افتاد و نام طفل با رضایت همه بزرگان و پیشنهاد همسرم ابوالفضل انتخاب شد.

ابوالفضل یواش یواش بزرگ شده و از همان کودکی در مسجد بود. وقتی تازه راه افتاده بود، مهرهای نماز را جمع می‌کرد. کم کم که بزرگتر شد، کتابهای دعا را جمع می کرد. وقتی که زبانش باز شد، در همان مسجد مکبر و مُوَذِن شد. تا اینکه مداح مسجد شد.

زمانی که صدام با رژیم بعثش به ایران حمله کرد ابوالفضل کلاس دوازدهم بود. ابوالفضل یک پسر عمویی داشت که در سپاه خدمت می‌کرد و از جنگ برای ابوالفضل گفته بود و او را مشتاق جنگ کرده بود. او اشتیاق به جهاد داشت و اصرار های من و مادرش برای منصرف کردن او فایده نداشت. به ناچار ابوالفضل را به خدا و بعد هم به پسر عمویش سپردیم و آنها راهی جبهه شدند.

پدر شهید گفته بود که بعدها برادرزاده ام صحنه جنگ را  برایش اینگونه تعریف کرده بود. که ما در روزهای سقوط خرمشهر در حال نبرد با دشمن بعثی بودیم. تا اینکه رسیدیم به صبح روز چهارم آبان، صبح روزی که خرمشهر سقوط کرد، ما در آخرین محله ی خرمشهر در حال دفاع بودیم، این محله منتهی به نخلستان می شد که گردان سپاه در آنجا مستقر بود. در حال عقب نشینی در کوچه آخر بودیم که وارد یک ساختمان دو طبقه ای شدیم، که از بقیه ساختمانهای منطقه بلند تر بود مطمئن بودیم که از آنجا میتوانیم بهتر با نیروهای دشمن مقابله کنیم؛ اما توان دفاعی ما کم بود. در آن لحظات حساس ابوالفضل پیشنهاد عجیبی داد، او گفت بی شک اینها (نیروهای بعثی) این کوچه و این ساختمان رو هم میگیرند، لذا شما من رو اینجا با تعدادی سلاح بگذارید و خودتان بروید تا شما نخلستان و مقرر گردان رو تخلیه میکنید من اینجا نیروهای دشمن رو سرگرم میکنم، یک نفر کشته بشه بهتر از اونی هست که کل گردان لو بره، پسرعمویه میگه من در آن حال و هوا باید در کسری از ثانیه تصمیم میگرفتم که چکار بکنم و متاسفانه یادم رفت که این پسرعموی منه و خدا اون رو بعد پنج تا دختر به پدر و مادرش داده، این بود که پیشنهاد ابوالفضل رو پذیرفتم و او را در ساختمان با تعدادی سلاح گذاشتیم و خودمان به نخلستان برای تخلیه گردان رفتیم. من وارد نخلستان شدم اما نگران ابوالفضل بودم. از نخلی بالا رفتم و با دوربین ابوالفضل را نگاه میکردم.

دیدم که نیروهای بعثی وارد کوچه ای شدن که ابوالفضل در آن بود. ابوالفضل ابتدا با آر.پی.جی مقاومت کرد. اما نیروهای دشمن زیاد بودند، آنها وارد ساختمان شدن و او با سلاح ها و نارنجک هایی که در دست داشت در مقابل آنها مقاومت می‌کرد تا زمانی که مهماتش تمام شد. نیروهای گرگ صفت بعثی گرداگرد ابوالفضل را گرفتند، او را دستگیر کردند و از بالای بام به پایین انداختند؛ ومن دیگر اورا ندیدم.

پدر شهید می‌گفت:من در تمام مدت که برادر زادم از نحوه شهادت جگرگوشه ام تعریف می کرد، یاد خواب مادرش بودم که همه چیز درست عین همان خواب اتفاق افتاده است. ابوالفضل از همان ابتدا نظرکرده بود و برای هدفی بزرگ انتخاب شده بود.

یاد و خاطره ی همه‌ی شهیدان گرامی باد

۷۸۶

اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در email
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در facebook
انتهای پیام/

دیدگاه های ارسال شده توسط شما ، پس از تایید مدیر سایت یا دبیر بخش خبری در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت باشد منتشر نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.